درباره من
آدما،ميان وميرن اون چيزي كه برجاي ميمونه يه مشت خاطره است چه غمگين وچه شاد خداكنه همگان ازخودشون خاطرات شاد برجاي بزارن
نویسنده :بهنام
تاریخ: جمعه بیست و ششم مهر 1392 ساعت: 9:53 بعد از ظهر
بسمانه را خیلی محترم می دارم . حکم ِ مهمان خانه ام را دارد . از آن مهمان خانه های قدیمی ، دور تا دورش را پتو انداخته ام ، بعد  مخده هایی با روانداز ِ توری هم که عکس لیلی و مجنون دارد هم تکیه داده ام به دیوار ! بفرمایید ،جای شماست. یک تاقچه هم دارد ، وسط تاقچه آینه ای دایره ای شکل گذاشته ام. گرامافون که نه اما از همان ضبط های قدیمی هم به برق است و می شنوی ؟ حسین قوامی می خواند : تو ای پری کجایی ... کتابخانه ای کوچک هم دارم، به زودی اینجا راه اندازیش می کنم . تبسمانه را محترم میدارم و مهمانان ِ اندک اش . که روز به روز هم کمتر می شوند . دلم می خواهد مهمانم اینجا می آید پای صحبتم که می نشیند حس کند توی یک استکان کمر باریک چای داغ می نوشد . مهمانم از بیرون می آید و اینجا باید گرم شود ... چند وقت پیش یک وبلاگ ساختم که حکم ِ اتاق ِ خصوصی دارد . حرفهایی که به هیچکس ِ هیچکس نمیتوانم بگویم ، اما در عین حال باید یک جایی ثبت شان کنم وگرنه خفه ام می کند ...درد هایی که هرکس دارد و خودش می داند .  جایی که گاهاً با سر و وضع ژولیده و نامرتب میروم و آنجا های های گریه می کنم -یا مثلا در آینده شاید خواستم قاه قاه بخندم ... - بعد سر و وضع ام را مرتب می کنم ، ادکلن میزنم ، با تبسم می آیم اینجا حرف می زنم ...

خلاصه که این اتاق ِ پذیرانی و آن حیاط پشتی تنها جاهایی است که در این کائنات مال ِ خود ِ خودم است .. دوستشان دارم .  :)

دوستش دارید ؟


نویسنده :بهنام
تاریخ: جمعه پنجم مهر 1392 ساعت: 2:28 بعد از ظهر

این شعر رو خیلی دوست داشتم گفتم بذارم براتون:

تو به من خنديدي و نمي دانستي 
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم 
باغبان از پي من تند دويد 
سيب را دست تو ديد 
غضب آلود به من كرد نگاه 
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك 
و تو رفتي و هنوز، 
سالهاست كه در گوش من آرام آرام 
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم 
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم 
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت

جواب فروغ

من به تو خنديدم 
چون كه مي دانستم 
تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي 
پدرم از پي تو تند دويد 
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه 
پدر پير من است 
من به تو خنديدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و 
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك 
دل من گفت: برو 
چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ... 
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام 
حيرت و بغض تو تكرار كنان 
مي دهد آزارم 
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم 
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت...

 


نویسنده :بهنام
تاریخ: دوشنبه چهارم شهریور 1392 ساعت: 10:56 بعد از ظهر
تکیه میدم به دیوارسفیداتاق،زانوهامو بغل میکنم،بعد سرمیخورم دراز میکشم کف زمین،ساعتها زل میزنم به سقف...وباخودم فکرمیکنم...کاش زودترشیمیدان بشم و یه محلول عشق همیشگی یا ضدفراموشی یا همچین چیزی بسازم تا دوستام فقط وقتی که من به یادشونم منو یادنکنن...و دوست داشتنشون همیشگی بشه.


نویسنده :بهنام
تاریخ: دوشنبه چهارم شهریور 1392 ساعت: 10:53 بعد از ظهر

دلم تنگ شده براي يه سنگ...

كه بندازمش توي آب رودخونه و شلپي صدا بده...ومن مثه هميشه لذت ببرم...

دلم تنگ شده براي قدمام...

كه بشمارمشون  از خونه خودمون تا سر كوچه...

دلم تنگ شده براي يه بارون شديد...يه تگرگ...

كه بترسم ازين كه نكنه مخمو سوراخ كنه...وسريع برم خونه...

دلم تنگ شده...براي خوردن يه بستني بي مزه...با بچه هاي مدرسه...


نویسنده :بهنام
تاریخ: دوشنبه چهارم شهریور 1392 ساعت: 10:51 بعد از ظهر
اینروزا یکم قاطی پاتیم...اونم درحدی که خودمم نمیدونم چه مرگمه...خواستم به خواننده های همیشگی وبم که به تعداد انگشتای دستن بگم فعلن شرمنده دیگه!...خودم بهتون سرمیزنم وقتی باحال نوشتم...اوکی؟:-)


نویسنده :بهنام
تاریخ: دوشنبه چهارم شهریور 1392 ساعت: 10:37 بعد از ظهر
شاید یکی از بد شانس ترین آدمای روی زمین من باشم .سالها قبل به اتفاق یکی از دوستام در یکی از بانکای بندرعباس حساب باز کردیم دوستم هرچند وقت یه بار میومد و میگفت فلان مبلغ برنده شدم ولی من هرچی سر میزدم خبری از برنده شدن نبود تا اینکه حوصلم سر رفت و رفتم واسه بستن حساب .

حالا جلو باجه وایسادم و دختره رو نگاه میکنم .

دختره با لحنی خاص گفت بفرماین .

گفتم امضامو فراموش کردم .

دختره گفت عجب !!

جساب خودته ؟ گفتم آره مال خودمه .میخوام ببندمش .

دختره گفت باید امضاتو یاد خودت بیاری .

ولی من هرچی فکر کردم کمتر به ذهنم اومد .

دختره که حالاتمو زیر نظر داشت دلش بحالم سوخت و گفت تا الان هرچی امضا داشتی بیا وروی این کاغذ بزن .

حدود بیستای امضا زدم که دختره گفت خودشه .همین به امضات میخوره .

گفتم عجب

بلاخره یه جایی شانس آوردیم .

از اینا گذشته من هرموقع به فکر خودم میخوام در حق کسی خوبی کنم نتیجشو بر عکس میگیرم .

شما بگید چیکار کنم تا از این وضعیت بیرون بیام

آخه دیگه خسته شدم


نویسنده :بهنام
تاریخ: دوشنبه چهارم شهریور 1392 ساعت: 10:28 بعد از ظهر
گویند دنیا خواهی یا دوست ؟20d5d6d86564853d7c502090b0b8d1a6.gif

20d5d6d86564853d7c502090b0b8d1a6.gifگویم ای بی خبران دنیا با دوست نکوست20d5d6d86564853d7c502090b0b8d1a6.gif

20d5d6d86564853d7c502090b0b8d1a6.gifاین پیام جهت حاضری در20d5d6d86564853d7c502090b0b8d1a6.gif

20d5d6d86564853d7c502090b0b8d1a6.gif دفتر رفاقت بود که بدونید به یادتونم !20d5d6d86564853d7c502090b0b8d1a6.gif20d5d6d86564853d7c502090b0b8d1a6.gif



نویسنده :بهنام
تاریخ: دوشنبه چهارم شهریور 1392 ساعت: 10:5 بعد از ظهر


نویسنده :بهنام
تاریخ: دوشنبه چهارم شهریور 1392 ساعت: 10:4 بعد از ظهر

جلو تلویزیون نشسته بودم داشتم تلویزیون میدیدم گوشیم هم دستم بود داشتم با صدای بلند “انگری بردز” بازی میکردم که یهو مامانم برگشت بی مقدمه گفت :

نگاه کن تو رو خدا ! 30 سال با 100 تا آرزو بچه بزرگ کردیم حالا نشسته داره با گوشیش کفتر بازی کنه !


نویسنده :بهنام
تاریخ: جمعه یکم شهریور 1392 ساعت: 0:35 قبل از ظهر
لوکاس راهب به همراه شاگردش از دهی میگذشت . پیرمردی از او پرسید : ای قدیس ، چگونه به خدا برسم ؟ لوکاس پاسخ داد : خوش بگذران و با شادی ات خدا را نیایش کن .و به راه خود ادامه دادند . کمی بعد به مرد جوانی برخوردند . مرد جوان پرسید : چه کنم تا به خدا برسم ؟ لوکاس گفت : زیاد خوش گذرانی نکن
 
. وقتی جوان رفت ، شاگرد از استاد پرسید : بالخره معلوم نشد که باید خوش بگذرانیم یا نه :لوکاس پاسخ داد : (سیر و سلوک روحانی مثل گذشتن از یک پل بدون نرده است که روی یک دره کشیده شده باشد . اگر کسی بیش از حد به سمت راست کشیده شده باشد می گویم به طرف چپ برود و اگر بیش از حد به طرف چپ گرایش داشته باشد ، می گویم به سمت راست برود . این باعث می شود از راه منحرف نشویم و در دره سقوط نکنیم .)